شكسپير
شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...
خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!
**شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری **
شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...
خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!

اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی.
اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند.
اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست.
اگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت میخواهد.
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه،تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ،داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم،همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت،ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل ميگه درختها همه خاموشن،به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيموسفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو

![]()
شب هنگام است.نگاه سکوت کرده
تا درتبسم یک لحظه ناب.تجسم یک عشق
امید دیدار. زیبایی دو چندان یابد...
شب هنگام است. آسمان ستاره باران شده
هرستاره ای نگاهی از من به سوی تو روانه کرده است!
نمیدانم آیا سکوت دلبستگی. این نبض بی صدا. این عشق بی ریا
این دوری بی ما چه خواهد کرد؟!
اما دل سودای بودن ما می خواهد و انتظار دیدنت ترانه شبهای من
کاش خورشید میدانست سکوتم در غروبش پنهان شده.
که هرصبح با طلوع دوباره اش بانگ فریاد حسرت دلم شده است!
کاش می شد برای تردید های دنیا صداقت گم شده را بیابم
می دانم در سکوت چشمهای تو. تمام انتظار رنگ دیگر خواهد شد...
اما به یک سوالم پاسخ گو!
تو برای دلی که برای هر تپش . یک رنج . یک سکوت
یک فریاد بی فرجام نهفته...
برای دنیایی که هیچ چیزش دلم را آرام نکرد
می توانی مرهم آرامشم باشی؟!
باز بی انصاف شدم
فراموش کردم آمدم برای آرامشت .اما... کاش من نیز آرام شوم
اما در سکون دلم همیشه عشق تو را زیبا ترین لحظه بودن خواهم دید
بمان با من ای مهربانترین .
و بدان که بی دلیل تر از تمام دلیلها... دوستت دارم...
که دوست داشتن را دلیلی نیست!

نگاهت را به من بسپار…
و دستهایت را به دستانم…
دلت را به دلم بند بزن و با من عازم این راه بی تاب شو…
بیا با من…
به جایی دور…
به دشت سادگی هایم…
به رویاهای شیرینم…
بیا با من …
به این بزم شبانگاهی…
غمت را پشت در بگذار…
بیا و خنده را با خود…
به مهمانی ببر امشب…
بیا با من…
خیالت را به من بسپار…
بیا با آب رودخانه…
نگاهت را بشور…
آرام و آهسته…
بیا و با صدای من…
دلت را غسل شادی ده…
بیا اینجا…
بیا با من…
به این بزم شبانگاهی…
نگاهت را…
دلت را…
دستهایت را…
به من بسپار…

کاش تا دل می گرفت و می شکست عشق می امد کنارش می نشست
کاش من هم یک قناری می شدم
در تب آواز جاری می شدم
بال در بال کبوتر می زدم آن طرفتر ها کمی سر می زدم
با قناری ها غزل خوان می شدم پشت هر اواز پنهان می شدم
آی مردم ! من غریبستانی ام
امتداد لحظه ی بارانی ام
تا به کی بايد که چون افسانه بی پايان بمانم
همچو مرغ پر شکسته در قفس تنها بمانم
تو نميخواهی دگر از من نشانی را بيابی
من چرا بايد بدون تو در اين دنيا بمانم
تو خود گفتی دو چشمم مست از تنگ شراب است
پس چرا بايد بدون مستی ناب نگاه تو بمانم
گر نگاهم را نميخواهی بگو تا آسمان را
پر کنم از قطره های شبنم و طوفان بمانم
لاله سرخی که داری يادگاری بهر قلبم
قطره ای از خون دل بود تا چنان عاشق بمانم
ای طبيب قلب منای محرم راز نهانم
حاجتم را تو بر آور عشق من ٬ آيا بمانم؟